خلاصه رمان «ابله»

خلاصه رمان «ابله»
21 آذر 1404

رمان «ابله» داستان شاهزاده لوِف میشکین است؛ مردی با قلبی بی‌اندازه پاک، مهربان و بی‌غل‌وغش که به دلیل صرع و سال‌ها زندگی در آسایشگاه سوئیس، بسیار ساده‌دل و بی‌تجربه به نظر می‌رسد. او پس از سال‌ها درمان، به روسیه بازمی‌گردد تا زندگی تازه‌ای شروع کند.

در قطار با مردی به نام روگوژین آشنا می‌شود؛ مردی پرشور، سازمان‌نیافته و اسیر امیال تاریکش. هر دو مرد به‌طرز عجیبی به دختری به نام ناستاسیا فیلیپونا علاقه‌مند می‌شوند؛ زنی زیبا، آسیب‌دیده، روان‌زخم‌خورده و تحقیرشده در گذشته‌اش.

 

در قطار با مردی به نام روگوژین آشنا می‌شود؛ مردی پرشور، سازمان‌نیافته و اسیر امیال تاریکش. هر دو مرد به‌طرز عجیبی به دختری به نام ناستاسیا فیلیپونا علاقه‌مند می‌شوند؛ زنی زیبا، آسیب‌دیده، روان‌زخم‌خورده و تحقیرشده در گذشته‌اش.

ورود میشکین به جامعه خانواده‌ی اپانچین‌ها و برخورد با آگلایا (دختر باهوش، مغرور و پیچیده‌ی خانواده) جهان داستان را چندپاره و پرتنش می‌کند. آگلایا نیز شیفته‌ی معصومیت و خیرخواهی میشکین می‌شود، اما این عشق با غرور و انتظارات طبقه‌بالای او در تضاد قرار می‌گیرد.

سه‌ضلعی بزرگ رمان شکل می‌گیرد:

عشق بیمار و مخرب روگوژین به نastasya

دلبستگی پر از اسارت و شرم ناستاسیا به تقدیر تاریک خود

عشق شفابخش اما ناتوان میشکین به هر دو زن


میشکین می‌خواهد نجات‌بخش باشد، اما معصومیت بیش از حد او، در برابر خشونت ساختارهای روانی و اجتماعی اطرافش، شکست می‌خورد.

در نهایت، ناستاسیا که بین امید به رهایی و بازگشت به جهنم گذشته گیر کرده، در روز عروسی با میشکین، ناگهان فرار می‌کند و نزد روگوژین می‌رود. روگوژین در یک حمله جنون‌آمیز او را می‌کشد.

میشکین به دیدن او می‌رود. دو مرد – یکی با معصومیت بیمارگونه، یکی با عشقِ جنون‌آلود – کنار جسد ناستاسیا می‌نشینند و فرو می‌پاشند.

در پایان، میشکین دوباره به آسایشگاهِ روانی بازگردانده می‌شود؛ انگار جامعه نتوانست پاکی و نیک‌سرشتی او را تاب بیاورد

اشتراک گذاری:
مطالب مشابه
دیدگاه‌ها
امتیاز دهید:
0 از 5