فلق؛ رقصِ ققنوس در آغوشِ وطن

فلق؛ رقصِ ققنوس در آغوشِ وطن
14 بهمن 1404

 

این روزها، هوا به قدری سنگین است که انگار هر «دم»، نبردی برای بقا و هر «بازدم»، رها کردنِ باری از اندوه است. اما لحظه‌ای درنگ کن... چشمانت را ببند و در خلسه‌ای عمیق، به صدایِ آمد و شدِ این نفس‌ها گوش بسپار. این تکرارِ مداوم، تپشِ زندگی در میانه غبار است. اگر خسته‌ای، اگر در انتهای شب به سقف خیره می‌شوی و معنای «فردا» را گم می‌کنی، به یاد آر که این حجم از ابهام، تنها مهِ غلیظی است پیش از طلوع؛ و تو، در این میانه، تنها نیستی.

در سکوتِ این خلسه، به زیرِ لایه‌ی سختِ خاک بنگر؛ جایی که ریشه‌ها در تاریکی محض، دستِ یکدیگر را گرفته‌اند. آن‌ها در سکونی پر از معنا به هم وصل شده‌اند تا جانِ زمین را حفظ کنند. ما امروز همان ریشه‌های صبوریم. شاید صدایمان در هیاهوی باد گم شده باشد، اما اتصالِ قلب‌هایمان، همان حقیقتی است که سرمای ناامیدی را شکست می‌دهد. هر نفسِ تو، پیوندی است به رگ‌های این خاک.

حالا، از میانِ خاکسترهای سردِ حادثه، ببین که چگونه آن «مَنی واحد» برمی‌خیزد. جماعتی که ققنوس‌وار، شکوهِ سوختن را به شکوهِ ساختن بدل کرده‌اند. آن‌ها در انتهای این کویرِ تفته، چشمه‌ی زلالِ حیات را یافته‌اند؛ با نوشیدنِ آن آبِ گوارا، لرزه‌ای از امید در تنِ خسته زمین می‌افتد و استقامتِ ریشه‌ها، اقتداری ابدی می‌یابد. چون گیاهانِ غیورِ بیابان، سبز و پابرجا می‌مانند تا بانگِ جرس‌گونه‌ی عدالت، از کران تا کرانِ این سرزمینِ نور طنین‌انداز شود.

نگاه کن! آنک فلق سر می‌زند... نخستین پرتوهای صبحِ امید، با قداستی بی‌تکرار، سینه‌ی شب را می‌شکافد. شبنمِ شوق، بر سیمای زیبارویانِ مامِ میهن می‌نشیند و غبارِ قرن‌ها را می‌شوید. پروانه‌های صلابت و انسانیت، در وجدی بی‌پایان، گردِ شمعِ فروزانِ جمهوریت، رقصی دوار و سماعی آسمانی آغاز کرده‌اند.

اینک صبحِ وفاق است؛ ثمره‌ی آن همه صبرِ و نیایش‌های نیمه‌شب. سیاهیِ دژخیم، در برابرِ این نورِ ایزدی محو می‌شود و عزت، نوش و نیوشِ جانِ مردان و زنان غیورِ ایران خواهد شد. چه باشکوه است تماشای انتهای این جاده؛ جایی که خورشیدِ فلق، ابدی می‌شود

اشتراک گذاری:
مطالب مشابه
دیدگاه‌ها
امتیاز دهید:
0 از 5