فرزندان طلاق
#ناگفته‌های شما
امروز دوباره روز دیدن باباست.
مامان موهامو که می‌بافت، گفت: «حواست باشه دیر نکنی.»
ولی چشم‌هاش یه جور دیگه بود… انگار دلش نمی‌خواست برم.

وقتی بابا اومد دنبالم، لبخند زدم.
چون دلم براش تنگ شده بود.

اما تمام راه یه چیزی توی دلم سنگینی می‌کرد.
می‌ترسیدم وقتی برگردم، مامان بپرسه:
«بابات چی گفت؟ درباره من چیزی گفت؟»

من فقط هشت سالمه…
ولی همیشه باید حواسم باشه حرفی نزنم که دل یکی‌شون بشکنه.

کاش یه روزی بشه
فقط دخترشون باشم…
نه وسط دعواهاشون.

#دلنوشته

انجمن ملی بچه‌های طاقت

جمعیت فرزندان طلاق ایران