بازتابی در چهرهی دیگری
نوزاد، چهرهی مادر را مینگرد نه چون آن را میفهمد، که چون در آن چیزی را میجوید: خود را.
و اگر آن چهره، آینه نباشد، که دیوار باشد؟ اگر گرمای نگاه، به سرمای خالیِ چشم بدل شده باشد؟
آنگاه کودک، نه خود را، که غریبهای را خواهد دید ــ یا هیچ را.
و چه هراسی بالاتر از آنکه کسی، در نخستین دیدار با جهان، خود را نیابد؟
وینیکات میگوید: در چهرهی مادر، کودک باید خود را ببیند.
نه تصویری مکانیکی، نه تکراری تهی از جان، بلکه پاسخ زندهای به حضورش.
اما اگر چهره، مرده باشد؟
اگر فقط بازتاب اضطراب، خشم یا افسردگی مادر باشد؟
آنگاه، چیزی در کودک میمیرد، بیآنکه خاک شود.
نوزادانی هستند که جهان را آسان میپذیرند،
و نوزادانی که جهان برایشان بیشازحد است:
بیشازحد روشن، بیشازحد پُر، بیشازحد دیگرگونه.
برای اینان، آغوش هم ممکن است تیز باشد.
و اگر مادر، چهرهاش را با اضطراب نقاشی کرده باشد، چه امیدی به بازشناسی؟
پرسش فقط این نیست که کودک در چهرهی مادر چه میبیند،
بلکه: مادر، در چهرهی کودک چه میبیند؟
آیا خودش را؟ کمبودش را؟ یا معجزهای که آمده تا مادرش کند؟
و گاه، مادر نیز در طلب بازتابی است.
وقتی کودک نگاهش میکند، و مادر خود را در آن چشمها میبیند،
کودک، مادر را مادر میکند.
نه فقط زایمان، بلکه دیده شدن، زادنِ دوباره است.
اما اگر چهرهی مادر سرد باشد، نگاه کودک نیز سرد میشود.
و کودک، برای زنده ماندن، نقاب میزند.
خودِ واقعیاش را دفن میکند، و خودی دروغین میسازد، تا دوستداشتنی شود.
نه برای دوست داشته شدن، بلکه برای زنده ماندن.
کودکی که بازتابی نمییابد، در آینهی آینده نیز چیزی نمیبیند.
شاید از آن پس، عاشقِ زیبایی شود ــ نه برای زیبایی، که برای جستن آن چیزی که مادر در او ندیده بود.
وینیکات مینویسد: وقتی به آینه نگاه میکنم و دیده میشوم، وجود دارم.
چه کسی میتواند خودش باشد، اگر هیچگاه دیده نشده باشد؟
در روانکاوی، گاه بیمار فقط تقلید میکند.
تقلید واژهها، حرکات، چهره.
نه برای بازی، که برای بودن.
تا بگوید: «من زندهام، چون شبیه توام.»
و این شبیه بودن، گاه چنان تهی است که تحلیلگر را نیز میبلعد.
او نیز حس میکند دارد محو میشود. بیبدن، بیمرز، بینام.
وینیکات گاهی باید هم مادر باشد، هم غیرِ مادر.
هم بازتاب دهد، هم مستقل بماند.
تحلیلگر، گاه باید همانقدر نجاتدهنده باشد که ویرانساز،
تا بیمار، بین این دو، خود را باز بیابد.